تبليغاتX
☠ خـــاطـــــرات دخملــونــــه منـــــ ☠































☠ خـــاطـــــرات دخملــونــــه منـــــ ☠

شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

امروز رفتم امتحان ورودی دادم واسه دبیرستانم

اما با پارتی بازی در اومدم

امروزم خیلی الکی گذشتنصفش پا نت نصفشم رفت واسه مدرسه و اینا اما خیاط و ایس پک هم بود

حموم هم رفتمشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

بعدشم دوباره خبرشون فارسی ۱ رو قطع کردن منم از دوستام گرفتم فرکانسو

مامانم خودشو میکشت اگه وصل نمیشدشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

جایزشم اومدم نت

دلم واسه دوکسام ۱ذره شدهشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

خیلییییییییییییییییییییییی دوس دارم دوباره ببینمشون

خیلی تابستونم الکی داره میگذرهشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

نمیدونم بایدچیکار کنم ..

 

رکسانا |22:1 | سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 |

سلام سلام دوباره اومدم اپ

خب بکس من یه امو هستم و اموارو خیلی دوکس دالم

امروز به خاطر یکی از اجیام ساعت ۱۰ صبح بیدار شدم و رفتم پا نت (اخه دیشب با هم قرار گذاشته بودیم امروز صبح بیایم با هم چت کنیم)

خب خلاصه بیدار شدم یه چیزی زدم تو رگ و نشستم پا نت نیومد تا ساعت ۱۲ منم ضایع کرد

خلاصه چتیدیم و اینا

اتفاق خاصی نیافتاد فقط اینکه قراره امشب با ۲خمل خالم بریم بیروووون

واااای خدا فردا امتحان ورودی دارم ساعت ۶عصر هیچی نخوندما هیچی

علوم و ریاضی!

گور باباش به جهنم یا در میام یا نمیام دیگه فعلا تابستونو عجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــقه

 

رکسانا |18:40 | دوشنبه سی ام خرداد 1390 |

تا نظر ندین دیگه اپ نمیــــــــــ ــــــــــــــــ ــــــــــــــــــکنــــــــــــ ــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــ ـــــــــ ــــــــــــــم
رکسانا |17:27 | سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 |

سلاااااااااااااااااااام

امروز امتحان ریاضی داشتمخودمو کشتم از بس خوندم به احتمال زیاد بالای ۱۹ میشم که مامانم میگه شاید ۲۰ش کنن

دیگه اخراش دستم داشت میلرزید

از ترس رسممو به زور کشیدم قلبم تو گلوم گیر کرده بود دیگه داشتم میمردم

واااااایـــــــــ

بعد از امتحان تو خیابون با دوستام ایستاده بودیم داشتیم حرف میزدیم که

پسر دوست مامانم اسمش پوریاس اومد رد شد یهو یکی از دوستام گفت رکی بی افت

نگاه کردم اب شدم از خجالت داشت نگام میکرد میخندید تا اومدم به خودم بیام رد شد و رفت

اعصابم خیلی خورد شده بود

فردا امتحان قران دارم

راحته میدمش تموم میشه

وقتی میبینم این خواهرم بیکار نشسته اعصابم داغون میشه انقد دوس دارم جای اون باشمـــــــــ

وای قول دادم کارناممو بزارم تو فیس بوک

تنبیه از این بهتر نمیشه

رکسانا |12:6 | دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 |

سلام بروبچ خوفین؟

امروزم مثه همیشه اومدم اپ کنم !!

باید بیای وضعیت منو ببینی چطوری نشستم پای کامپیوتر تاریخ به دست

خداروشکر مدرسه تموم شد حالا باید بلانسبت مثه خر بخونم تا بتونم برم دبیرستان

دیشب با مامیم رفتم بیرم چه خبر بود غلغله اونم پره پسر و دختر جوون حال کردیم

بدش رفتیم پیشه خیاط و من ۱ مانتو خواستم مامانم هم همینطور

بدش رفتیم جزوه های مامانمو کپی کردیمو..

توی راه ادای کسایی رو در اوردیم که راه گم کردن هرچی پسر خمشل میدیدیم

رله رو ازش میپرسیدیمپسره هم مثلا بلد نبود ادرس الکی میداد ما هم میگفتیم ممنون

و بعد هر هر میخندیدیم

هر جا تیریپ خفن میدیدیم میگفتیم وای چه باد خنکی از این طرف میاد

توی ۱ ماشین ۱ پسر داشت دختره رو میبوسید

به مامانم گفتم مامان یه کم تند تر برو

گفت چیه میخوای به ماشینه برسی؟؟!!

منم گفتم:

رفتیم جلو پسره خیلیـــــــــــــــــــــــــــــــــــ زشت بود

خلاصه کلی کرم ریختیم خیلی حال داد

جاتون خیلی خالی بود واقعا

فعلا بابای

رکسانا |12:30 | جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 |

سلام اخی امروز روز اخر مدرسه بود خداروشکر

مردم تا مدرسه تموم شد ولی هنوز تا ۱۱ اردیبهشت من امتحان دارم اما بیخی اینم تموم میشه

امروز زنگ اخر تمام عقده هامونو روی تخته خالی کردیم ماژیک غیر وایت برد بر داشتیم رفتیم هرچی میومد تو ذهنمون رو تخته نوشتیمو اومدیم خونه به ما چه خودشون پاکش کنن

قراره برم خونه دوستم خداااااااااااا کنه خوش بگذره

امتحانه اولیمون ریاضیه میدیمش راحت میشیم البته ۲شنبه

اگه مدرسه ها تموم شن هر رووووووووووووووووووووووووووووز تا شب تو نتم

وااای یعنی میشه؟؟؟!!!

رکسانا |14:7 | پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 |

خب سلام بچه ها این دومین وبلاگیه که مینویسم من توی وبلاگام از خاطراتم میگم و امیدوترم بتونم دوسته خوبی براتون باشم

اول از همه میخوام خودمو معرفی کنم :

رکسانا هستم ۱۵ سالمه و تهران هستم عاشق هله هوله و زندگیم موسیقیه یه جوراییم امو هستم

اهل دوستی و یه کمی لوس و بعضی وقتا بی حوصله  از درس فراری هم هستم

دیگه دیگه دیگه اهان اهل شیطونی هم هستم دیگه نمیدونم چی بگم

دیگه هرچی دوس دارین بدونین تو قسمت مدیر وبلاگ بخونین

امروز تو مدرسه خیلی خیلی خیلی دیر گذشت مردم تا اومدم خونه

امروز عصر قراره دوست مامانم با پسر کوچیکش بیاد خونمون من که پسرشو ندیدم اما مامانم میگه خیلی خیلی زشته حالا بینم چه شکلیه

از الان باید برم برنامه ریزی کنم ببینم تابستونو چیکار کنمفعلا که تصمیم گرفتم کلاس زبان و اروبیک و هیپ هاپ برم حالا بازم ببینم چی میشه

خب فعلا دیگه برم من دوستون دارم

رکسانا |13:58 | چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 |

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه زودیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رکسانا |15:41 | سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 |